خداي مهربون

تو اين روزهاي سخت به دادم برس.

محتاج تو ام

باور كن.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ساعت 14:10 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا...

سلام.

چه بنويسم و چه بگويم را. كلي درباره اش فكر كردم.

بعد از اين مدت چند ماهه..

اول از اين چند ماه بنويسم كه چگونه گذشت هركس خواست بخواند و

هركس حوصله اش را نداشت...

از اول مهر استارت را زدم...استارت درس خواندن براي كنكور

آخر يكي از آرزوهايم دكتر شدن است...البته فكر نكنيد اعتمادبه نفسم

خيلي بالاست ها...نخير...

وقتي خودم را با دانش آموزان سخت كوش جاهاي ديگر مقايسه مي كنم كه

در طول روز فقط 2 يا 3ساعت مي خوابند..از خانه بيرون نمي آيند و درس

مي خوانند. آن 5 -6 ساعت خواب شب آنچنان برايم زهر مي شود كه نگو.

فكر مي كنم مي توانم بيش تر از اين تلاش كنم...ولي خيلي سخت است

از خيلي چيزهايي كه دوست داري بزني...گردش و تفريح و تلويزيون هزار

تا چيز ديگر...البته درست است كه به زحمتش مي ارزد ولي سخت است خيلي.

جانم برايتان بگويد...اوايل به شدت گازش را گرفتم...رفتم

ناهار و شام يكي دو قاشق در حد چند دقيقه ي كوتاه...

صبحانه يك كيكي چيزي آن هم در مدرسه تا مثلا وقتم رابيشتر بگذارم

براي تست زدن...

چند وقت بعد چشمم را كه باز كردم(چشمتان روز بد نبيند)

دچار يك سرماخوردگي شديدي شد م كه خدا نصيب دشمن هم نكند

اول يك سرماخوردگي بعد هم يك ويروس توپول

بيش تر از 2 هفته از درس و مدرسه و آزمون و...عقب ماندم..

2-3 روز طوري حالم بد بود كه حتي توان نداشتم از جايم بلند شوم.

به خاطر زخم هايي كه سرماخوردگي در دهان و گلويم ايجاد كرده بود

غذايم شده بود...ابميوه و شير و چاي آن هم فقط با ني...

دكتر هم گفته بود آنچنان ضعيف شده اي كه با يك بچه ويروس هم اگر

هرگونه برخورد فيزيكي و شيميايي داشته باشي  ديگربايد حلوايت را بخوريم.

روزهاي وحشتناكي بود...آن وقت هايي كه نمي توانستم از جايم تكان بخورم

فقط 2 چيز را زمزمه مي كردم

اول اين شعر خودم:

چند روزي است يك غزل مانده در گلوي ضعيف و بيمارم

مثل اينكه پزشك فرموده بي شما لحظه لحظه تب دارم

.

.

اين غزل رو به سوي پايان و عمر من با غزل...؟نمي دانم

من در اوج غريب بيماري بازهم حسرت شما دارم...

و دوم:چند باري اشهد خواندم كه بعد از اينكه مادر گرامي آنچنان نگاه

خشمگينانه اي تحويلم داد مردن يادم رفت...

خلاصه چند روزي گذشت و به مدرسه رفتم...

من بودم و نگاه هاي تعجب آميز هم كلاسي ها به قيافه ي من.....

چشم هاي گود افتاده...صورت لاغر و صداي گرفته...

حالا شكر خدا حالم بهتر شده...(اما تو باور نكن)

خودم هم باورم نمي شد چون تابه حال دچار اين چنين بيماري سختي

نشده بودم...

چند وقتي هم مي شود از اينجا دورم...از شعر از انجمن ادبي شهريار

آستارا از دوستان خوب و شاعرم..

دوري ام را ببخشيد كه سخت مشغولم...

دعا مي كنم كه زودتر بيايم و بمانم و كمك كنم(هرچند كوچك)

به ماندن و نفس كشيدنمان در هواي شعر پاك.

اينبار 2 غزل تقديم مي كنم .

غزل اول كه يلداي سال گذشته سروده شد و به جز چند نفر

كسي ناله اش را نشنيد....

غزل دوم كه 2 ماه پيش كنارم نشست...

1. ...

مثل يك اتفاق تلخي كه ته فنجان قهوه مي غلتيد

حس تنهايي شب يلدا. ..وسط اين اتاق مي رقصيد

كش و قوش شب درازي كه مثل حسرت هميشگي ميشد

و غم بي تو خسته بودن را به من و چشمهاي من بخشيد

چشم هايي ميان عينك به آسمان سياه زل مي زد

آسماني كه بغض تلخش را با سپيدي برف مي باريد

پنجره شاد بود از اين برفي كه چكيد و نشست بر جسمش

قهقهه مي زد او براي خودش...دردهاي مرا نمي فهميد

فحش هي پشت فحش مي دادم...لعنتي بس كن اين هياهورا

بي توجه به من وفريادم...بيشتر از گذشته مي خنديد..

.

ناگهان شيشه را شكستم من...قلب او هي ترك ترك ميشد

تو چرا با من اين چنين كردي؟با صدايي ضعيف مي پرسيد

در ميان حياط ديدم كه مردي از راه دور مي آيد

چتر در دست راه مي آمد ...در سپيدي برف مي رقصيد

از همان قاب خالي ديوار پر كشيدم به سوي او اما...

باور من نميشد اصلا كه...چشم هاي تو بود..مي خنديد

((در نخستين شب زمستاني..برف يلدا به ياد ما باريد

اين شب بي نهايت وحشي از كنار من و تو مي تابيد))

 

2. ....

فرقي نمي كند ببري يا بماني ام

ناخوانده بگذري و تو..يا هي بخواني ام

ما آشناي چند بهار گذشته ايم.

حتي اگر غريبه ترين كس بدا ني ام.

هرشب كنار خاطره ات خيمه مي زنم

حتي اگر ز درب دل خود براني ام.

تقصير من نبود.دلم سيب تازه خواست

چشم تو را چشيدم و حالا نشاني ام_

روي زمين .محله ي قلبت.پلاك چند..

همسايه ات شدم كه بيايي ..بخواني ام..

اما تو از وجود من انگار خسته اي

شايد از آن اجاره نشينان آني ام

حتي اگر بيايي و بيرونمان كني

با شعرها ميان دلت جاوداني ام..

ناقابل است اين غزل ناقصم عزيز

تنها سروده ام كه تو عاشق بداني ام...

 

 

 

و بازهم مي روم تا چند ماه بعد نمي دانم..

فقط:

هركي دلش پاكه برام دعا كنه

سختي و غم تموم بشه..خدا كنه

 

 

شاد باشيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی ۱۳۸۸ساعت 17:31 توسط پریسا گلی نیا |

به نام عشق...

 

سلام...

 

شاید این آخرین پست این وبلاگ باشد تا اطلاع ثانوی بعد از کنکور...

 

گهگاهی  سر می زنم  ...

 

این بار تجربه های جدیدم:

 

یک ترانه.....هایکو....نیمایی.

 

 

1.     ...

 

وقتی که باغچه دامنش پرمی شه از برگای زرد

 

گلدونا لخت و پاپتی...جا می مونن تو فصل سرد

 

وقتی که آسمون دلش می گیره از دست زمین

 

سهم تموم ناودونا ...بارونه و فقط همین

 

چک چک سرد ناودونا می پیچه تو گوش خونه

 

خیسی خاطراتشون تو ذهن شیشه می مونه

 

شیشه هه گریه می کنه..گرمی آفتاب و می خواد

 

یه قطره اشک پاک می کنم...دنبال اون بازم میاد

 

یه روز گذشت....دو روز گذشت...یه فصل سردی بود گذشت

 

آفتاب این پنجره ها حتی یه لحظه برنگشت_

 

نگاه کنه به قلبی که یخ زده پشت شیشه ها

 

بلور گریه های اون می مونه تا همیشه ها.

 

می مونه تا همیشه ها منتظر فصل بهار

 

تا گل خورشید بپاشه روی دلای بی قرار....

2.

 

خمیازه ی دره...

 

مه بر گردنه های سبز.

 

 

3.

 

لبخند قرمز شمعدانی

 

در قاب چوبی پنجره

 

 

4.

 

آواز درخت پاییزی

 

از دور....

 

سینه ی سرخ دامنه ها...

 

 

 

5.((بهانه))

 

من سالهاست....

 

درون آینه می خندم

 

درون آینه می گریم

 

درون آینه می خوابم.

 

درون آینه هر صبح زیر شعله های پرتپش خورشید...

 

بیدار می شوم...

 

من همزاد آینه ام سالهاست

 

چون که فقط یکبار

 

هنگام عبور .اینجا

چشمان تو به آینه افتاده است.

 

 

 

 

           تا  بعدهای بعد از هیاهوی درس...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۸ساعت 19:29 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا....

 

1.   ....

سلام...

 

یه سلام به گرمی روزهای تابستون...

 

دلاتون گرم و پراز مهر...طاعاتتون قبول...ماهتون پربرکت

 

اول از همه باید تشکر کنم از همه ی دوستان مهربونم که در این مدت

 

لطف داشتند به این وبلاگ سر زدند.

 

و عذر خواهی می کنم از کسانی که نمی تونم  مرتب بهشون سر بزنم.

 

این تابستون ما گره خورده با یه عالمه کتاب تست و جزوه...

 

 

 

2.   تا ابد.....می مانم.

     

آدم شدیدا مذهبی ای نیستم.مثل خیلی ها یه آدم معمولی

 

عاشق ماه رمضونم...خدارو هم دوست دارم...چون من رو دوست داشته.

 

چشمهام رو بارها روی حقیقت ها بازکرده شاید گاهی وقت ها دیراما...

 

نه خیلی.گاهی در این وبلاگ از واژه هایی مثل خدا...ماه رمضان.و ...

 

صحبت می کنم. چند کامنت از دوستان داشتم که گفته بودند:وبلاگ

 

پدیده ی مدرنیه و جای این امل بازی ها نیست:

 

 

اگر در فرهنگ شما این جور حرف ها امل بازی

 

محسوب میشه...

 

من دوست دارم تا ابد امل باشم.

 

 

 

3.   هنرمندی که یکان یکان مخاطبان جان

را دوست دارد:

 

منتقد نیستم.زیاد بلد نیستم در مورد کارهای هنری نظر کارشناسی بدم.

 

اما تا دلتون بخواد می تونم نقاط مثبت رو تشخیص بدم...چه در افراد

 

چه در کارهای هنریشون...

 

چند سال پیش محمد صالح علا رو در یک برنامه تلویزیونی دیدم.

 

قشنگ حرف می زد...یکم توپوق هاش زیاد بود...ولی برعکس خیلی

 

به آدم می چسبید....

 

بعد از مدتی با ترانه هاش آشنا شدم....

 

چندتا فیلم سینمایی قدیمی ازش دیدم...

 

 حالا هم اجرای خوبش در برنامه ی فرهنگی((دو قدم مانده به صبح))

 

و برنامه ی رادیویی پنج شنبه شبهای رادیو پیام..

 

خیلی ها می گن توپوق هاش واسه اینه که خودش ور مجبور می کنه به

 

خاص حرف زدن...ولی من فکر می کنم باید اسم اینها رو گذاشت

 

توپوق های هنری.. این لحن حرف زدن از درونشه...از وجودی که

 

عاشق هنره....

 

صالح علا به استقلال هنری رسیده...در اجرا و در شعرو ترانه...

 

چند وقت پیش یکی از ترانه هاشو رو برای یک نفر می خوندم که

 

سررشته ای در شعر نداره...با اولین بیت...گفت که این ترانه از

 

صالح علاست...این یعنی استقلال زبانی در شعر...شعر و ترانه ی

 

محمد صالح علا برای خود خود خودشه...بدون الگو برداری....

 

اون یکان یکان هموطنان و مخاطبان جان رو دوست داره

 

به هر حال برای اقای محمد صالح علا آرزوی سلامتی و موفقیت دارم...

 

و یک ترانه از محمد صالح علاء:

 

روی ماه دستمال نم دارمی کشم

 

نوک قاشق..آسمونومی چشم

 

می پاشم ستاره ها رو سر رات

 

تا بیای قدم بذاری رو چشم

 

 

 

واسه ی اومدنت برنامه هاست

 

همه ی جاده ها آب پاشی می شه

 

نوک هر پرنده ای شاخه گلی

 

کف رودخونه هامون کاشی می شه

 

یه حساب تازه ای باز می کنم...

 

                              روی ماهت رو پس انداز می کنم..

 

 

 

4.   پیشنهاد کتاب

 

1 .مجموعه ی غزل:تشنج کلمات از صالح سجادی

 

امشب منو ((بنان)) وخدا گریه می کنیم

 

در اوج دیلمان و دعا گریه می کنیم

 

امشب خدا به حال من و بندگان خویش

 

ما هم به حال و روز خدا گریه می کنیم................

 

 

2. گزیده ی اشعار:تبعید به شما از هیوا مسیح

 

من به من.به تو.به تن.وطن مربوطم...

      

      این جا تنها جایی است که به هیچ کس مربوط نیست.

 

 

 

5.سپیدهایی از من....

 

1 . ..........

 

صبح:

 

فنجان چای ته دلش قند آب می شود

 

برای یک لحظه بودن تو.

 

وحسرت لب هایت را می نوشد

 

درست شبیه لب های من....

 

ظهر:

 

این لحظه های بد

 

هی کش می آید

 

        کش می آید

        

             کش می آید

 

انگار به لحظه های بی تو بودنم

 

                     پنیر پیتزا زده اند.

 

شب:

 

شام آخر است

 

مرگ برایم آش می پزد

 

با یک وجب روغن....

 

 

2.((آسانسور))

 

چقدر این اتاق

 

نمی آید به تو

 

که اهل پایین ترین نقطه ی شرقی

 

این آپارتمان باشی

 

با دهانی یخ زده....قهوه ای یخ زده

 

اتفاق های زیادی در این فنجان

 

افتادن....

 

از طبقه ی چهاردهم آپارتمان

 

یا تراسی که دار می روید...

 

از گیس های بریده دور گردنش

 

باور کن تو.هم می توانی اتفاق بیافتی

 

توی اتاق

 

لای کتاب ها

 

ته فنجانهای قهوه

 

یا درست چهارده طبقه صعود...

 

سقوط کنی

 

در غروب های حسرت

 

تو هم  می توانی اتفاق بیافتی

 

صعود کن

 

سنگفرش های این کوچه منتظراند

 

کروکی دست هایت را بکشند.

 

 

3.((مرد دریا))

 

مرد کنار ساحل

 

چشم هایش را سپرده بود

 

به غروب های نصفه و نیمه ی پاییزی

 

و کشتی هایی که لنگر انداخته اند

 

بهانگی این همه غربت را...

 

این کلک های چوبی

 

قلب خیلی هارا به بازی گرفته

 

که انگار کسی در دور دست

 

با شاخه ای از لبخندهای تاریخی.........

 

دل این مرد را

 

سال ها بند کرده چیزی

 

به صخره های این ساحل

 

شاید امیدی ..به قایقی...یا...

 

یک غروب

 

دریا روانی این همه ماندن

 

کشتی را می بلعد...

 

مرد را می بلعد..

 

و روی ماسه ها

 

ردپایی که می خواست عاشق پری ها باشد.

 

 

 

                        تا بعد های دور.....

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ساعت 16:9 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدای عشق...

 

 

یک سلام گرم و تابستانی خدمت دوستان عزیزم...

 

فردا میلاد با سعادت حضرت مهدی (عج) رو به همه عاشقان منتظرتبریک عرض می کنم.

 

در این روزهای درس و شلوغی ..با یک عالمه جزوه و کتابهای تست

 

بازهم شاعری رویش کم نمی شود و سراغ این خسته را می گیرد...

 

و اما رباعی:

 

1...

 

از دست رباعی و غزل ها سیرم.

 

درزیر هجوم واژه ها می میرم

 

این شاعری  و شعر اگر بگذارد

 

من دکتری بیولوژی می گیرم.

 

 

2....

 

 از پنجره ی اتاق یا در ...بروم؟

 

پای من اگر نخواست با سر...بروم؟

 

اینجا همه ی دقیقه ها بن بست اند

 

 من مانده ام از کدام سو دربروم...

 

 

 

3....

 

غم خوار عزیز ما خودش غم بوده

 

شیرینی حرفهای او سم بوده

 

با پنبه به فرق دوستی زخم زده

 

من مطمئنم که ابن ملجم بوده....

 

 

 

                                          تا دوباره ها.......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۸ساعت 12:7 توسط پریسا گلی نیا |

به نام عشق...

 

و اما شعر:

 

1....

 

دست های بی قواره ی این زمین

 

با آدم های کج و کوله اش

 

در من می لولد.

 

کلاغ های پشت پنجره

 

واژه های شوم را نشخوار می کنند

 

در جداره ی منقارهایشان.

 

عروسک های این اتاق هم

 

شبح شبح ترس می چپانند  بالای سرم

 

اصلا همه حسودیشان می شود

 

که چشم های من آبی که نه .قهوه ای

 

زیر زبان بعضی ها

 

فشار دوست داشتنشان را بالاو پایین می کند

.

.

.از بس می لولند به پرو پایم

 

تا چشم می خورم.

 

چشمهایم سیاهی می رود..سرم گیج

 

و کرم خاکی باغچه برایم اسپند دود می کند.

 

2. ...

 

چقدر توی حیاط

هی قدم قدم سوال می شوم

 

که چرا باران؟

 

چقدر رادیوی جیبی داد و هوار می کند:

 

((ببار ای ابر بهار

 

با دلم گریه کن خون ببار

 

به سرخی لبای سرخ یار))

 

شمعدانی های قرمز که زل می زنم

 

می فهمم لبهای باران خورده چه مزه ای می دهند

 

باور کن از وقتی نام تورا دم گوش پرستوها هجی کرده ام

 

کاکتوس ها هم گل داده اند

 

باور کن

 

باران که می زند

 

یاد چشم های تو ترم می کند.

 

توی حیاط  قدم قدم چپ و راستم را می گردم

 

تو نمی آیی

 

باران می آید

 

و رادیوی جیبی برای آخرین بار گریه می کند:

 

((ببار ای ابر بهار

 

به یاد عاشقای این دیار

 

به یاد عاشقای بی مزار...ای بارون....))

 

.

.

.و من با فاتحه ی شمعدانی ها

لای دست های باغچه خاک می شوم.

 

                          تابستانتان گرم و دلهایتان گرم تر....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر ۱۳۸۸ساعت 19:46 توسط پریسا گلی نیا |