صفحه اول
ارتباط با من
بايـگانـي مطـالـب
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
پشتيباني قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا بنام آنکه مهربان است
سلام.یک سلام اردیبهشتی تقدیم به شما دوستان عزیز و همیشه همراهم.
این بار هم به روز کرده ام ...البته با چند رباعی (برای اولین بار)..رباعی هایی که حسابی
منتظر نظرات خوب شما هستند. پس منتظرشان نگذارید.
امتحانات هم که یواش یواش دارند می آیند و از هفته ی بعد باید سخت آماده ی یک مبارزه باشیم..
دعا کنید که امتحانات رو خوب پشت سر بگذارم.انشاالله بعد از این ایام باز در خدمت خواهم بود.
این هم رباعی های من:
انگار تمام زندگیش درد است
با این همه غم چگونه او تا کرده است؟
در صحنه ی سرنوشت خود در واقع
او جلوه ی استقامت یک مرد است
این وا ژه که لیز خورده از چشمانت
سیلی تمیز خورده از چشمانت
یک آدم خسته است از بی مهری
او چاقوی تیز خورده از چشمانت
3.
با اوج سکوت خود صدا را کشتی
آیینه ی پاک لحظه ها را کشتی
با دیدن روی یار. در کنج دلت
ای عاشق بیچاره خدا را کشتی
4.
من منتظرم که عشق یاری بکند
یک چشمه ی پرخروش جاری بکند
در راه رسیدن به تو ای رویایم
ای کاش که سرنوشت کاری بکند
5.
لبریزم از امید که او می آید
امکان چه تردید . که او می آید
جمعه شد و یک غروب دیگر آمد
دنیا همه فهمید که او می آید......
6.
شیطان نه فرشته نه پری خواهم شد
یک آدم پر شور و شری خواهم شد
آن عشق تو را که رنگ زیباییهاست
با کسب اجازه مشتری خواهم شد
7.
این شعر عجب حال و هوایی دارد
احسنت ...و احسنت خدایی دارد
آدم نشدی ..وگرنه می فهمیدی
شاعر بودن عجب صفایی دارد
8.
چشم تو مرا باعث و بانی شده است
بین تو و این شعر تبانی شده است
با آمدنت بهار من در راه است
ای ((عشق))دلم خانه تکانی شده است
((آنچه که باعث شد قطره قطره رباعی ببارم.........))
تا بعد های دور
خدا یاورتان باد![]()
بنام آنکه مهربان است..
سلام…یک سلام بهاری قشنگ به شما دوستان عزیز.
این بار هم به روز کردم البته نه با غزل نه مثنوی نه سپید…
من از حضور آبی خزر حرف می زنم. .
.
شهر بام های سفالی
می خواهم از جایی برایتان بنویسم که در هوایش شاعری کرده ام.ستاره های شب هایش را
شماره کرده ام.با چشم های بی قرار عاشقانش بیقراری کرده ام و هم چون ساحل میزبان موج
موج دریایش بو ده ام.شهری زیبا که طبیعت برایش آغوش گشوده است و با بازوان دریا و کوه
آن را در آغوش گرفته است.چه بگویم از ساحلش که عطر ماهی گیران عاشق را می دهد.چه
بگویم از روزهایی که پا به ساحلش گذاشتم و ترانه ی ماهی گیر ماهی گیر را
خواندم.روزهایی که زیرباران های عاشقانه اش به ساز باد رقصیده ام.
کودکی هایم را ورق می زنم و به یاد هم آغوشی با امواج دریا می افتم.
چه قدر دلم می خواست دریا را بغل کنم.آسمان را سر تا سر به بوسه بگیرم.یاد آن روزها
خوش.آری من زاده ی این خاکم.خاکی حاصل خیز که هر لحظه از آن عشق می روید.
شهری که نام ((شهر بام های سفالی)) را برایش بر گزیده اند. نمی دانی رقص قطره های
باران روی بام های سفالی چه قدر تماشایی است.بارانی که آدمی را شاعرو شاعر را شاعر تر
می کند.
یادم می آید از زمانی که طبع شعر در من جوانه زد قطرات باران بودند که برایم قافیه
می آوردند.همین قطرات باران بودند که مراعات حال مرا می کردند تا مراعات نظیر در
شعرهایم به رقص در آید. که غزل همسایه ام شود.که قصیده را حس کنم.که به سپیدی
شعرهای سپید چشمانم روشن شود.که به تازگی شعرهای نو تازه شوم.
شهری که وصف حالش را بیان کردم مدرسه ا ی دارد نشان قدمت.علم.فرهنگ.عشق به
آموختن.مدرسه ((حکیم نظامی)) که از خاک این شهر سربرآورده است و زمینش میزبان
قدم های بزرگ مردانی چون نیما یوشیج شده است.شهری که از آن آهسته
عبور کرد ه اند وآهسته رو نام گرفته است..
از این خاک شاعر خیز و عاشق خیز اکسیرها و بنی مجیدی ها برخواسته اند که شاعرانگی شان
زبان زد است.
این شهر شهید پرور گلگون کفنانی را نثار ایران کرده است که مشق هایشان را روی بام
های سفالی می نوشتند.
حالا شاعرانه ترین احساساتم را با تغزلات وجودم تقدیم شهر بام های سفالی و مردم غیور و
باصفایش می کنم.
شهری شمالی و زیبا یعنی:آستارا
خوب دوستان عزیز برای آشنایی بیشتر با شهرستان آستارا.جاذبه های
طبیعی .تاریخچه و … آن می توانید به ((در گاه الکترونیکی آستارا))
مراجعه کنید.
و در آخر تصمیم دارم نام تعدادی از شاعران آستارا رو براتون بنویسم:
و در آخر تصمیم دارم نام تعدادی از شاعران آستارا رو براتون بنویسم:
1.اکبر اکسیر.2.منصور بنی مجیدی.3.شهرام پوررستم.4.اورنگ ضیا
5.هوشنگ مجرب.6.آرش نصرت اللهی 7.داوود ملک زاده.
8.شیوا فرازمند.9.افشین خدامرد.10.مرحوم صمد جامی.
11.بهناز جعفری..12شیما مولایی فرد.13.یوسف هدایتی
14.یاشار صلاحی.15.یاسر فرازی مقدم.و...
و تعدادی از آثار منتشر شده از این عزیزان:
1.((بفرمایید بنشینید صندلی عزیز))((زنبورهای عسل دیابت گرفته اند.)) اکبر اکسیر.
2.((این ابر در گلو مانده)) :منصور بنی مجیدی
3.((وقتی تو هستی من اسمانم))کار مشترک شیوا فرازمند .شیما مولایی .
4.((تهران برای شعر شدن شهر کوچکی است))داوود ملک زاده
5.((در ایوان شب بوها)) شهرام پوررستم
6.((شعر جوان آستارا))به کوشش داوود ملک زاده(مجموعه ی شعر شاعران جوان)
و... .این ها فقط تعدادی از نام ها و آثار شاعران آستارا بودند.
ممنون از اینکه همراهم بودید.
عاشق بمانید ...همیشه![]()
![]()
![]()
![]()
به نام خالق بهار...
سلام...
چند روز پیش سری به حیاط خانه زدم.انگار یک بوهایی می آمد.کنار درخت که ایستادم صدایی به گوشم
رسید.جیک..جیک..جیک.انگار گنجشک ها در گروه های کر آواز می خواندند.چه خبر شده بود...؟نمی دانستم.تا اینکه...صدای
در زدن آمد...در را که باز کردم یک نفر خندید و گفت:بهار آمد..بهار آمد
خوش آمد...بهار آمد... بهار آمد ..خوش آمد.
تازه متوجه شدم چه خبر شده...که چرا گنجشک ها داد و فریاد راه انداخته اند...که چرا گل ها عطرشان را برایم ارسال می
کنند...که چرا درختان با غرور تماشایم می کنند.
بهار داشت می آمد.
و امروز سه شنبه است و فردا چهارشنبه. امشب یک خبرهایی هست.سفره های گرم چهارشنبه سوری...
خانه ی مادربزرگ و جمع شدن دوستان و پریدن از روی آتش...که:
آتیش...آتیش ..زردی من از تو.سرخی تو از من.
ضمنن تقویم ها می گویند:پنج شنبه صبح..حدود ساعت 9 باز هم خبر هایی هست...
(( ِِِِیا مقلب القلوب و الابصار))
((یا مدبر لیل و النهار ))
((یا محول الحول و الاحوال ))
((حول حالنا الی احسن الحال))
چه زود گذشت.یک سال.با تمام خوبی ها و بدی ها .با تمام خاطرات.خاطراتی از من برای تو.از تو برای من.از او برای تو و از
تو برای او.از غروب های غمگین پاییزی.از غزل های گفته و نگفته و مثنوی های ناتمام.
خاطراتی از کتاب.جزوه .تست های ناتمام.ساعت های پر تنش بی تو بودن و بی تو نفس کشیدن.
حالا تمام آن خاطرات گذشته اند.سال جدید دارد یواش یواش می آید.سال 1387.کاش در این سال جدید حتی قطره ی اشکی هم
جاری نشود .نه بر گونه های تو نه بر گونه های من و نه بر گونه های مردم دنیا.
بیا کینه ها را کنار بگذاریم و بخندیم به روی غصه هایی که به سراغمان می آید ودعا کنیم برای همه ی مردم دنیا:
که :خدایا.به تو محتاجیم.در این سال نو در این بهار دل های مارا هم با مهر خودت بهاری کن.
خدایا به ما بیاموز که چگونه مهربان باشیم..چگونه کینه ها را دور بریزیم و لبخند بزنیم...
و شما دوستان عزیز من...
خوشحالم که هنوز هم همراه من هستید.برایتان آرزوی زیباترین لحظات را دارم. امیدوارم سال جدید سال خوب و پر برکتی برای
شما باشد.
سال نو بر شما مبارک ...
و در آخر یک مثنوی بهاری را تقدیم می کنم:
((با تو بهار))
نمی شود که من از تو دست بردارم
هر آنچه سهم من ازعشق هست بردارم
که روزگار مرا شاعری غریب نوشت
و قلب ساده ی من را که بی نصیب نوشت
شب و ترانه ی غمگین و شعر سهراب است
و قلب پنجره های اتاق بی تاب است
هنوز عطر تو مانده...هنوز در یادم
چرا نمی رسد آخر دلت به فریادم...؟
میان دفتر شعرم غزل چه غمگین است..
ببین عزیز ...که بی تو روزگار این است
میان پنجره ها عکس ماه افتاده است
میان دفتر شعرم نگاه افتاده است
نگاه های تو خوبم شبیه رویاهاست
امید و روشنی کوره راه فرداهاست
ببین عزیز.که این زندگی پر از درد است
و برگ های خیالم که تا ابد زرد است
تویی که مثل بهاری.بیا و باور کن
و شعرهای مرا بار دیگر از بر کن
تویی که سبزترین خواهش و تمنایی
چه می شود که به عشقت مرا بیارایی؟
همین بهار که در روبروی ما با ماست
شبیه غربت من لحظه لحظه او تنهاست
بیا ..بیا و مرا شاد کن تو دراین سال
و حولَِ حالی ...رو به بهترین احوال...
سال خوبی داشته باشید...
به نام آنکه مهربان است...
با سلام خدمت تمام دوستان خوب و عزیز...
خوب به سلامتی امتحانات ما هم تمام شدند.و ....می ماند نتیجه که انشاالله خوب است و شما هم دعا کنید.بدترین دوره ی امتحانات همین دوره بود.نه از لحاظ کیفیت امتحانات .فقط اینکه بیشتر از درس خواندن گوش به زنگ بودیم که اخبار اعلام کند :تعطیل...وخوب این تعطیلات فرصتی شد برای مطالعه ی بیش تر اما...سخت گذشت.
خوب برویم سراغ اصل مطلب که شعر است.
باز با یک غزل از روزگارمان به روز کردم و شدیدا منتظر نقدها و نظرات خوب شما هستم...
به سراغ من اگر می آیید
پشت این وبلاگم...
پس شما نقد کنید.![]()
((دنیا))
این جا که اسمان دلش از غصه در تپش
بین خزان وفصل بهار است کشمکش
برگی که خسته می شود از دست شاخه ها
فریاد باغ غصه همین است :خش و خش
این باغ حادثه پر از ناله و فریب
نوزاد کینه را شده او مهد پرورش
نامردمان کینه چه راحت ستمگرید
خسته است قلب من به خدا از همین روش
مهر و وفا و عشق دروغی است بی گمان
ژن های ظلم ادمیان باز در جهش
من امر می کنم که زمین صبر کن بایست
با خسته چرخشت شده اعصاب مرتعش
دیگر گذشت فرصت ماندن...و باغ گفت:
دست از همین زمانه ی بی ابرو بکش...
به نام پروردگار سپیدی
سلام.یک سلام سپید به رنگ برف این روزهای قشنگ تقدیم به شما دوستان.
تصمیم داشتم بعد از پایان امتحانات وبلاگ رو به روز کنم ولی این چند روز امتحانات لغو شدند و من تصمیم گرفتم با غزلی در خدمت شما باشم.
با عرض تسلیت این روزها غزلی حاصل روزهای دلتنگی رو تقدیم می کنم.
((بی شما))
چند روزی است یک غزل مانده در گلوی ضعیف و بیمارم
مثل اینکه پزشک فرموده بی شما لحظه لحظه تب دارم
بی شما در میان چشمانم نقش حسرت… و رنگ دلتنگی
زندگی سخت سخت می ریزد در رگ این دقایق تارم
تکه ای خاطره به دیوار است عکس ان روزهای رویایی
من پر از دردهای بی پایان زل زده روبه سوی دیوارم
قرص ها نه به درد من خورده .نه به درد دل پر از دردم
مرهم دردهای من چشمی است- پشت کرده به من و افکارم-
پشت این پنجره هوا سرد است برف هم لحظه لحظه می بارد
مرگ حتمی میان این غربت قرعه ی شوم و نحس این بارم
سوز تب سوز بی تو بودن ها لحظه ی تلخ و سخت بیماری
و هجوم عجیب دلتنگی . من… و این دردهای بسیارم
این غزل رو بسوی پایان و عمر من با غزل…؟نمی دانم
من در اوج غریب بیماری با زهم حسرت شما دارم.
تا روزها و شب های برفی دیگر....
سلام..سلام و باز سلام
شاید این دفعه کمی زود به روز کرده ام ...که البته دلایل خاصی داشتم. از جمله اینکه تا چند هفته بعد امتحانات شروع می شوند و دیگر فرصت به روز کردن نخواهم داشت و چند دلیل دیگر...
حرف های زیادی برای گفتن هست ولی حیف که وقت نیست.
حرف هایی که مثل زخم روی قلبم سنگینی می کنند.قلبی که خسته شده است از نارفیقی نارفیقان..
گاهی دلم برای خودم می سوزد که در چه دنیای زندگی می کنم دنیایی که دروغ می بارد از در و دیوارش
وقتی بفهمی بیشتر کسانی که ادعای دوستی با تو دارند دشمنانی هستند که هدفشان از پشت خنجر زدن است.
وقتی بفهمی حسادت چشم خیلی ها را کور کرده است و مانند بازیگری ماهر مقابلت بازی می کنند و تو دلخوش از اینکه دوستانی داری مهربان ولی.....آن وقت چه حالی پیدا می کنی؟؟؟؟
دیگر نمی خواهم خوب باشم...(البته نمی خواهم مغرور شوم و بگویم که خیلی خوب هستم...)
ولی تا کی این بازی مسخره ی روزگار که با همه مهربان باشی.خواستار خیر و خوبی همه ی دوستانت باشی ولی آن ها...
دیگر ادامه نمی دهم تا شما دوستانم را غمگین نکنم.ولی خوب اگر من غمگینتان نکنم نگران نباشید
خوب که اطرافتان را نگاه کنید کسانی را خواهید یافت که به راحتی شما رو غمگین می کنند حتی اگر بهترین چیزهای دنیایتان را به پایشان بریزید.
این معلم عزیز یعنی روزگار درس خوبی به من داد که در این زمانه مهربانی یعنی هیچ.
حالا مشق شب ما:نفرت به توان 1000.کینه به توان 2000و دشمنی به توان بی نهایت...
خواستم شعری که دراین پست تقدیم می کنم با موضوع بالا هماهنگ باشد که نشد..مگر با این نارفیقان حس شعر سرودن باقی می ماند.
یک غزل تقدیم می کنم و بعد می روم شاید راهی برای حل مشکلم بیایم اگر نیافتم من هم مثل آن ها خواهم شد.
گاهی برای خواندن من یک صدا کم است
گاهی برای این دل من یک خدا کم است
من کفر می کنم و تو را دوست دارم و
شاید برای عشق تو این ادعا کم است