شعرهای پریسا گلی نیا
به نام عشق... سلام... شاید این آخرین پست این وبلاگ باشد تا اطلاع ثانوی بعد از کنکور... گهگاهی سر می زنم ... این بار تجربه های جدیدم: یک ترانه.....هایکو....نیمایی. 1. ... وقتی که باغچه دامنش پرمی شه از برگای زرد گلدونا لخت و پاپتی...جا می مونن تو فصل سرد وقتی که آسمون دلش می گیره از دست زمین سهم تموم ناودونا ...بارونه و فقط همین چک چک سرد ناودونا می پیچه تو گوش خونه خیسی خاطراتشون تو ذهن شیشه می مونه شیشه هه گریه می کنه..گرمی آفتاب و می خواد یه قطره اشک پاک می کنم...دنبال اون بازم میاد یه روز گذشت....دو روز گذشت...یه فصل سردی بود گذشت آفتاب این پنجره ها حتی یه لحظه برنگشت_ نگاه کنه به قلبی که یخ زده پشت شیشه ها بلور گریه های اون می مونه تا همیشه ها. می مونه تا همیشه ها منتظر فصل بهار تا گل خورشید بپاشه روی دلای بی قرار.... 2. خمیازه ی دره... مه بر گردنه های سبز. 3. لبخند قرمز شمعدانی در قاب چوبی پنجره 4. آواز درخت پاییزی از دور.... سینه ی سرخ دامنه ها... 5.((بهانه)) من سالهاست.... درون آینه می خندم درون آینه می گریم درون آینه می خوابم. درون آینه هر صبح زیر شعله های پرتپش خورشید... بیدار می شوم... من همزاد آینه ام سالهاست چون که فقط یکبار هنگام عبور .اینجا چشمان تو به آینه افتاده است. تا بعدهای بعد از هیاهوی درس... به نام خدا.... 1. .... سلام... یه سلام به گرمی روزهای تابستون... دلاتون گرم و پراز مهر...طاعاتتون قبول...ماهتون پربرکت اول از همه باید تشکر کنم از همه ی دوستان مهربونم که در این مدت لطف داشتند به این وبلاگ سر زدند. و عذر خواهی می کنم از کسانی که نمی تونم مرتب بهشون سر بزنم. این تابستون ما گره خورده با یه عالمه کتاب تست و جزوه... 2. تا ابد.....می مانم. آدم شدیدا مذهبی ای نیستم.مثل خیلی ها یه آدم معمولی عاشق ماه رمضونم...خدارو هم دوست دارم...چون من رو دوست داشته. چشمهام رو بارها روی حقیقت ها بازکرده شاید گاهی وقت ها دیراما... نه خیلی.گاهی در این وبلاگ از واژه هایی مثل خدا...ماه رمضان.و ... صحبت می کنم. چند کامنت از دوستان داشتم که گفته بودند:وبلاگ پدیده ی مدرنیه و جای این امل بازی ها نیست: اگر در فرهنگ شما این جور حرف ها امل بازی محسوب میشه... من دوست دارم تا ابد امل باشم. 3. هنرمندی که یکان یکان مخاطبان جان را دوست دارد: منتقد نیستم.زیاد بلد نیستم در مورد کارهای هنری نظر کارشناسی بدم. اما تا دلتون بخواد می تونم نقاط مثبت رو تشخیص بدم...چه در افراد چه در کارهای هنریشون... چند سال پیش محمد صالح علا رو در یک برنامه تلویزیونی دیدم. قشنگ حرف می زد...یکم توپوق هاش زیاد بود...ولی برعکس خیلی به آدم می چسبید.... بعد از مدتی با ترانه هاش آشنا شدم.... چندتا فیلم سینمایی قدیمی ازش دیدم... حالا هم اجرای خوبش در برنامه ی فرهنگی((دو قدم مانده به صبح)) و برنامه ی رادیویی پنج شنبه شبهای رادیو پیام.. خیلی ها می گن توپوق هاش واسه اینه که خودش ور مجبور می کنه به خاص حرف زدن...ولی من فکر می کنم باید اسم اینها رو گذاشت توپوق های هنری.. این لحن حرف زدن از درونشه...از وجودی که عاشق هنره.... صالح علا به استقلال هنری رسیده...در اجرا و در شعرو ترانه... چند وقت پیش یکی از ترانه هاشو رو برای یک نفر می خوندم که سررشته ای در شعر نداره...با اولین بیت...گفت که این ترانه از صالح علاست...این یعنی استقلال زبانی در شعر...شعر و ترانه ی محمد صالح علا برای خود خود خودشه...بدون الگو برداری.... اون یکان یکان هموطنان و مخاطبان جان رو دوست داره به هر حال برای اقای محمد صالح علا آرزوی سلامتی و موفقیت دارم... و یک ترانه از محمد صالح علاء: روی ماه دستمال نم دارمی کشم نوک قاشق..آسمونومی چشم می پاشم ستاره ها رو سر رات تا بیای قدم بذاری رو چشم واسه ی اومدنت برنامه هاست همه ی جاده ها آب پاشی می شه نوک هر پرنده ای شاخه گلی کف رودخونه هامون کاشی می شه یه حساب تازه ای باز می کنم... روی ماهت رو پس انداز می کنم.. 4. پیشنهاد کتاب 1 .مجموعه ی غزل:تشنج کلمات از صالح سجادی امشب منو ((بنان)) وخدا گریه می کنیم در اوج دیلمان و دعا گریه می کنیم امشب خدا به حال من و بندگان خویش ما هم به حال و روز خدا گریه می کنیم................ 2. گزیده ی اشعار:تبعید به شما از هیوا مسیح من به من.به تو.به تن.وطن مربوطم... این جا تنها جایی است که به هیچ کس مربوط نیست. 5.سپیدهایی از من.... 1 . .......... صبح: فنجان چای ته دلش قند آب می شود برای یک لحظه بودن تو. وحسرت لب هایت را می نوشد درست شبیه لب های من.... ظهر: این لحظه های بد هی کش می آید کش می آید کش می آید انگار به لحظه های بی تو بودنم پنیر پیتزا زده اند. شب: شام آخر است مرگ برایم آش می پزد با یک وجب روغن.... 2.((آسانسور)) چقدر این اتاق نمی آید به تو که اهل پایین ترین نقطه ی شرقی این آپارتمان باشی با دهانی یخ زده....قهوه ای یخ زده اتفاق های زیادی در این فنجان افتادن.... از طبقه ی چهاردهم آپارتمان یا تراسی که دار می روید... از گیس های بریده دور گردنش باور کن تو.هم می توانی اتفاق بیافتی توی اتاق لای کتاب ها ته فنجانهای قهوه یا درست چهارده طبقه صعود... سقوط کنی در غروب های حسرت تو هم می توانی اتفاق بیافتی صعود کن سنگفرش های این کوچه منتظراند کروکی دست هایت را بکشند. 3.((مرد دریا)) مرد کنار ساحل چشم هایش را سپرده بود به غروب های نصفه و نیمه ی پاییزی و کشتی هایی که لنگر انداخته اند بهانگی این همه غربت را... این کلک های چوبی قلب خیلی هارا به بازی گرفته که انگار کسی در دور دست با شاخه ای از لبخندهای تاریخی......... دل این مرد را سال ها بند کرده چیزی به صخره های این ساحل شاید امیدی ..به قایقی...یا... یک غروب دریا روانی این همه ماندن کشتی را می بلعد... مرد را می بلعد.. و روی ماسه ها ردپایی که می خواست عاشق پری ها باشد. تا بعد های دور..... به نام خدای عشق... یک سلام گرم و تابستانی خدمت دوستان عزیزم... فردا میلاد با سعادت حضرت مهدی (عج) رو به همه عاشقان منتظرتبریک عرض می کنم. در این روزهای درس و شلوغی ..با یک عالمه جزوه و کتابهای تست بازهم شاعری رویش کم نمی شود و سراغ این خسته را می گیرد... و اما رباعی: 1... از دست رباعی و غزل ها سیرم. درزیر هجوم واژه ها می میرم این شاعری و شعر اگر بگذارد من دکتری بیولوژی می گیرم. 2.... از پنجره ی اتاق یا در ...بروم؟ پای من اگر نخواست با سر...بروم؟ اینجا همه ی دقیقه ها بن بست اند من مانده ام از کدام سو دربروم... 3.... غم خوار عزیز ما خودش غم بوده شیرینی حرفهای او سم بوده با پنبه به فرق دوستی زخم زده من مطمئنم که ابن ملجم بوده.... تا دوباره ها....... به نام عشق... سلام... اول معذرت خواهی از دوستانی که نمی تونم به دلیل مشغله ی درسی بهشون سر بزنم..این درس ها فرصت شاعرانگی های نو را هم از من گرفته اند.. این بار با 4 سپید در خدمتتون هستم.. سپیدهایی که چند وقت پیش از حیاط خانه ی ما از پشت پنجره رد می شدند.... 1. ... چقدر بهارها را شمردم و تو نیامدی حتی پاییزهای کج و کوله که با رژ های نارنجی پای عابران را خش خش می بندد به سنگفرش های خیابان من به اندازه ی تمام بن بست ها منتظرت بودم که نمی رسند هیچ وقت..شبیه قدم های تو توی کابوس هایم می بینمت که می آیی نمی رسی نمی دانم چرا... پله پله می افتم از طبقه های خواب گرفته رویا و بیداری ام فرقی نمی کند همیشه بدون تو این شعرها به دنیا می آیند توی خیابان... توی پاییز ها و بهارها.. توی کابوس های که بدون تو مرا سقط می کنند. 2. ((آه ممنوعه)) قفسه هایی که سر ریز شده از عکس های تویی که پر شده از نگاه های منی که... آویزان شده ام سقف این چهار دیواری را... هی بغض می خورم با چشم های ورم کرده سقف سرم را گیج می خورد نمی ترکد این بغض لعنتی تر از تمام نفرین های جهان حرف نمی زنند با من ...دیوارهای این اتاق مقابل آینه می ایستم تا با خودم گپ بزنم و تنها صدایی که می شنوم: بس کن..از بس آه کشیدی... که آینه چشم هایمان را شطرنجی دوبله می کند. 3. ((چشم های تو)) نه فنجان می خواهم نه غزل حافظ رنگ سرنوشت من از سیاهی چشم های تو پیداست. 4. ((گمشده)) قار...جیک...کو... گنجشکم یا کلاغ...؟ لطفا مرا پیدا کنید.. تابستانی باشید گرم و مهربان به نام عشق... و اما شعر: 1.... دست های بی قواره ی این زمین با آدم های کج و کوله اش در من می لولد. کلاغ های پشت پنجره واژه های شوم را نشخوار می کنند در جداره ی منقارهایشان. عروسک های این اتاق هم شبح شبح ترس می چپانند بالای سرم اصلا همه حسودیشان می شود که چشم های من آبی که نه .قهوه ای زیر زبان بعضی ها فشار دوست داشتنشان را بالاو پایین می کند . . .از بس می لولند به پرو پایم تا چشم می خورم. چشمهایم سیاهی می رود..سرم گیج و کرم خاکی باغچه برایم اسپند دود می کند. 2. ... چقدر توی حیاط هی قدم قدم سوال می شوم که چرا باران؟ چقدر رادیوی جیبی داد و هوار می کند: ((ببار ای ابر بهار با دلم گریه کن خون ببار به سرخی لبای سرخ یار)) شمعدانی های قرمز که زل می زنم می فهمم لبهای باران خورده چه مزه ای می دهند باور کن از وقتی نام تورا دم گوش پرستوها هجی کرده ام کاکتوس ها هم گل داده اند باور کن باران که می زند یاد چشم های تو ترم می کند. توی حیاط قدم قدم چپ و راستم را می گردم تو نمی آیی باران می آید و رادیوی جیبی برای آخرین بار گریه می کند: ((ببار ای ابر بهار به یاد عاشقای این دیار به یاد عاشقای بی مزار...ای بارون....)) . . .و من با فاتحه ی شمعدانی ها لای دست های باغچه خاک می شوم. تابستانتان گرم و دلهایتان گرم تر.... سلام...دوباره هستم..دوباره آمدم. چقدر بد است آدم دیر به حقیقت ها برسد..یعنی موقعی که ناامیدی خیمه زده باشد تمام وجودش را گرفته باشد و دست از همه چیز کشیده باشد..حتی گاهی نفس کشیدن. حالا اعتراف می کنم به اشتباه.تا این لحظه تقریبا ۱۸ سال از بودنم گذشته و حتی لحظه ای از اعتراف به اشتباه نترسیده ام..این بار هم نمی ترسم... راستش از یک چیز خیلی می ترسیدم.دشمنی.اما حالا نمی ترسم.می ایستم... می ایستم بالای سر یابوها تا بار سنگین گناه هایشان را بکشند... می ایستم بالای سر جغدها تا جیغ هایشان ادم ها را نترساند... اگر کسی فکر می کند این ها را می نویسم تا کسی بخواند..و برگردد بهتر است هرچه زودتر برود... این ها را برای خودم می نویسم...تا بدانم با آدم ها باید به اندازه ی ارزش آنها رفتار کرد نه اندازه ی ....... خدایا ..آن هایی را که قابل هدایت هستند هدایتشان بفرما و آن هایی را که قابل هدایت نیستند نابود کن... این دعایی بود که در صف مدرسه همکلاسی های خود شیرین با مقدمه ی دستها به حالت نیایش می خواندند...آن موقع با معنی اش کاری نداشتم ولی حالا می فهمم و این دعا را هزار بار تکرار می کنم دلم به حال کسانی می سوزد که در مستی خودشان سرگردانند و نمی دادند لذت های این دنیا عذابی است و بس از هیچ کس هم نمی ترسم بابت گفته هایم هر که هر طور می خواهد فکر کند من خدا را دارم .کسی که هیچ وقت تنهایم نمی گذارد حالا به زندگی پر از امید فکر می کنم.به آرزوهای نو نه به آدم های کثیف... شاید دفعه های قبل فراموش کردن هایم اجباری بود... اما این بار با کمال میل همه چیز را فراموش می کنم. این بار شعر ندارم ..انشاالله در پست های بعد... فقط ببین زمانه چه بیمار می شود گاهی.... خدا شفای زمانه ی بیمار و انسان های بیمار را بدهد... توجه:این نوشته ها به هیچ وجه سیاسی نیست و به مسائل این چند روزه ارتباطی ندارد. گویا برای بعضی سوءتفاهم پیش آمده است.

| Design By : Night Skin |

