تبليغاتX
شعرهای پریسا گلی نیا

به نام خدا

 سلام

چقدر بد است شعر با تو قهر کند

تو با دنیا...

فقط می گویم..شرمنده ام ...دوستان که نبودم.


((ببار برایم.

تو که هزاران چشمه ی جوشان

پشت مردمک هایت پنهان کرده ای.

ببار برایم

تو که اشکهایت همان آب حیاتی است

که خضر نوشید و هنوز........

در به در  جاودانگی است.

ببار برایم

ساعت چشم هایم

عجیب با ساعت ابرها کوک است.

عقربه هایی خلاف مسیر زندگی

که به هم نمی رسند و فقط جفت هم می شوند.

ببار برایم

تو که اشکهایت برف آب شده ی کوهستان است

بکر و جاری...

ببار..ببار

سیلاب دردهایت را دوست دارم.))

آلبوم ساعت فراموشی رضا یزدانی.


و اما شعر...پس از مدت ها.

1.....

این همه بغض را فروخورده ای که چه؟

به همسایه هایت که اعتباری نیست.

یکی شاخ و شانه...

شعله هایش می چرخاند/سال شمسی را

که تقویم هایمان بسوزد

یکی شب ها دور از چشم های تو

چشمک می زند به نمی دانم کجا..

آن یکی هم شده

((خیال خام پلنگ)) بیچاره..

به خانه ات هم که نمی شود اعتماد کرد

از در و دیوارش می بارد

برای من....تو ...او

اسید و بازش را نمی دانم

فقط چشم های بسته ی من است

که گُر گرفته

تنها ...تنهایی را می بیند.

تو هم مثل من تنهایی

ببار

ببار

ببار ای ابر بهار...


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:45 توسط پریسا گلی نیا |

تنها افراد بی اراده و بی هویت اند

که می ترسند شناخته شوند!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:23 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ...ما دیده ایم

اگر خون دل بود..ما خورده ایم.

اگر دل دلیل است..آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان...گردنیم

اگر خنجر دوستان...گرده ایم

گواهی بخواهید...اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سربه زیر

از این دست عمری به سر برده ایم.

آه قیصر...چقدر جای تو  خالی است....


سلام.

اول عذر خواهی از دوستانم.

نبودنم را ببخشید.این روزها خیلی......

 اصلا این روزها که می گذرد شادم...

بعد:تبریک اعیاد و التماس دعا.

روزهای خوبی بود.

درس و دانشگاه...دوستان خوب وکلی خاطره.


بعد...

مراسم بزرگداشت قیصر امین پور(یگانه ی شاعرانگی) در دانشگاهمون.

حضور اساتید و شاعرای خوب کشورم:

مصطفی رحماندوست...عبدالجبار کاکائی..و آقای سعیدی راد.

و چقدر خوب بود دیدن مصطفی رحماندوست و زنده شدن خاطره ی شعرهای

کودکی.

وقتی گفته هاشون رو اینطور شروع کردند:

خدای من همیشه در دل منی

خدای خوشگل منی

به قلب من گفتی که تاپ تاپ کنه.

به لالایی گفتی من و خواب کنه.

و بعد:

دومین جشنواره ی از کلمه می آیم.

جنشواره ای که دوستان خوبی مثل آقای علی وارث و سایرین بدون هیچ گونه

چشم داشتی زحمات برگزاری اون رو  به عهده گرفتند برای شاعران گیلانی.

اعلام اسامی برندگان و نظر لطف داوران به شعرهای بنده.

http://azkalamehmiayam.blogfa.com

 و در آخر:

سه رباعی از خودم(هرچند تکراری)


در راه ِ رسیدنت.فدا شد مهتاب
انگار دوباره مبتلا شد مهتاب
آن قدر به خورشید نگاهت زل زد
تا نقره اش از جنس طلا شد مهتاب


انگار دل زمانه سنگی شده است
دنیای دورویی و زرنگی شده است
حتی قلمی که هدیه دادند به من
در جعبه ی خود مدادرنگی شده است.



بر خاک سیاه...آسمان می سازد
پیوسته و تند و بی امان می سازد
عشق آمده با تمامی ِ امکانات
در کنج دلم...آپارتمان می سازد

                                                 تا بعدها...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 21:26 توسط پریسا گلی نیا |

بنام خدا.

این روزها چقدر طولانی است.

این روزهایی که به قول قیصر می گذرد...شادم که می گذرد.

این روزها دیوار به دیوار خیلی چیزهام...

همین چهار دیوار روبه رو...همین گذشته ای که گذشت...

همین فردایی که قرار است بیاید... امروزی که هست...

کمی نزدیک تر به من...این اتاق کوچک و این دوستان بزرگ..

خیلی خیلی نزدیک تر به من...خدا...عشق ...شعر.

شعر که می گویم...گویا کمی با من قهر است.

ولی تا دوستان شاعرم را دارم...چه غم..

دوستانی که حتی با تلفن هم شده..تنهایم نمی گذارند.

اینجا چند شعر از دوستم:آیسان یوسفی

 

1.

این روزها

دیگر دلقک ها هم به فکر نان نیستند

و آرزوی فیل ها تماشای بند بازی است.

 

2.

ماهی می رقصد

در دریای چشمانم

و لگد کوب می کند

آرزوی دیدنت را.

 

3.

دست هایمان دچار همگرایی شده است.

و نزدیک می کند من و تقدیر را.

تقدیر با موهای من گره خورده

و من آویزان تو شده ام.

 

و یک شعر که شنیدم و هنوز غرق در تک تک واژه هایش هستم:

(فکر کنم از حامد عسگری)

 

ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات

خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن زیبایی ات

ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هـــم چایـــی بریز

آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر

این گـوزن پیــر را بیـــــچاره کرده خنده هات

می رود، بومی کشد، شلیک، مرغی می پرد

گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن

عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان

شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات...

 

 

                                          خداحافظ همین حالا...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:26 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا.

سلام.

باز هم هستم با چند شعر.

1.

با تو بی چتر ترین لحظه ی باران خوب است.

شرجی ِ ناب غزل در شب گیلان خوب است.

با تو سرسبزترین باغ جهان خواهم شد.

تو که باران بشوی...حال درختان خوب است.

گرچه این خانه غمش حسرت فروردین بود

تو بمانی...تب و شب گریه ی آبان خوب است.

من که ازکنج قفس خواستم آزاد شوم...

میله چون پلک تو باشد...غم زندان خوب است.

در پرستیدن تو جای پشیمانی نیست.

کفر اگر این شده گم کردن ایمان خوب است.

 

.

.

وخدا خواست که تصویر قشنگی بکشد.

شکل یک پنجره...تو..من_گل  و گلدان_خوب است؟

 

2. دار

از این شال

تا روسری گل دار تو...

فقط همین چند تکه پاره پارچه که چه عرض کنم..قلب راه است.

پر بی راه نیست اگر بگویم برای رسیدن به او

هر چه شال و روسری و گیس و گیس کشی...

تقصیر آینه اگر نباشد

تو همان دختر همسایه ای

که هر روز پشت پنجره ی شعرش گیسهای بریده ات را می بافد.

و واژه ی ((تو)) را ترجیح می دهد

به ((من)).

من

دست نخورده موهایم

بلندِ بلندِ بلند.

تا شبیه قصه های قدیمی

بیاید و مرا از قصر باشکوه این اتاق چوبی..

سوار بر اسب سپید...

همین ماشینی که صندلی اش

همیشه عطر تو را می دهد.

همین دیروز هم که روسری گل دارت روی صندلی جلوی ماشین.

از صبر که رد شوم

همه چیز می افتد به گردن این سه واژه:

من.تو.او

حتی شال و روسری هایمان

دیگر نفس...نه...

 

 

                                          و خداحافظ همین حالا..

                                                           همین حالا که من...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 0:29 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا.


سلام.

ماهتان پربرکت.طاعاتتان قبول.

و  مستقیییییییییییییم  ------------  شعر:


 1.

-گفتی بخوان...

سوره ی چشم های تو

قرائت عاشقانه ی من بود.


- به چشم های  تو  سوگند

دارم نم نم مسلمان می شوم.


- حالا

آیه آیه نگاهم می کنی

زیر چادر سپید

 تسبیح نام تو را می شمارد.



2.

در آتش همیشگی ات نشسته ای درخت.

با دست هایی یخ زده

و احتمال  وقوع چند لکه کلاغ...

گر گرفته ای.

شعله هایت آه می کشند.

چشم در چشم فصل های دور.

خوش می سوزی

به فصل داغ زمستان.


                                                                خداحافظ همین حالا...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 12:56 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا.

سلام.

دیر به روز می شوم.

اما هستم.

((شادم که می گذرد این روزها....شادم که می گذرد))

 

و رباعی:

۱.

از کوچه ی بی عبور تو می ترسم.

از چشم پر از غرور تو می ترسم

با اینکه پر از خاطره های خوبی

ای عشق من از مرور تو می ترسم.

 

۲.

از شادی روزگار گفتی باران

از وقت خوش قرار گفتی باران

تو راوی قصه های شیرین بودی

و آمدی از بهار گفتی باران.

۳.

چشم من از این غبار ها پر شده است

از حسرت انتظارها پر شده است

سهم ‌ِ من ِ خسته نوزده سال خزان

تقویم تو از بهار ها پر شده است.

 

۴.

از خاطره ها سهم زمین...برف سپید

خورشید سیاه روی جسمش تابید.

سرما همه ی تحملش را برده

بر شانه ی او بهار را پهن کنید.

 

                                 تا بعد ها...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 13:48 توسط پریسا گلی نیا |

به  نام خدا.

زمستان  شد .

بهار  شد.

نیامدی.

بودم... اما نبودم.


من زنده بودم اما...انگار مرده بودم.

از بس که روزها را با شب شمرده بودم.

ده سال دور و تنها..تنها به جرم اینکه:

او سرسپرده می خواست...من دل سپرده بودم.


حالم را اگر جویا باشید....شکر خدا

((اما بالم...))

دست دوستانی را که منتظرم بودند...منتظر بودنم...از دور می بوسم.


راستی دیشب غزل گریه کردم....ندیدی؟


...

قلب تو در اندیشه ی پروانه شدن بود.

در فکر سفر...دور از این خانه شدن بود.

تو ماه ترین قسمت این حادثه بودی

وقتی که پلنگی پی دیوانه شدن بود.

تو رفتی و من ماندم و یک عالمه غربت

با  خانه که در معرض ویرانه شدن بود.

گفتند: به گوش همه ی شهر رسیده است

این عشق که نزدیک به افسانه شدن بود.

با رفتن تو طاقت ایمان به سر آمد

یک جام به دستش پی مستانه شدن بود.

باشد...همه ی زندگی از آن تو...باشد

سهم تن من مردن و ویرانه شدن بود.


و کمی سپید خندیدم.

((هم نمی دانم از چه می خندم...هم نمی دانم از چه می نالم))

مبادا به من بگویی دیوانه شده...فقط کمی دلم برای تو...کمی ...

((دلم برای خودم تنگ می شود گاهی))


_ زلزله.

همیشه منتظر حادثه ای بودم.

که چشم های تو اتفاق افتاد.

و من سال هاست

زیر آوار نگاهت...

پلک نمی زنم.

نفس نمی کشم.


_سر به هوا.


من که از اول کودک نبودم.

این که می بینی...

شیطنت چشم های توست

که شبیه بچه های سربه هوای کوچه های تابستان...

می دوم دنبال پروانه ی نگاهت.

میدوم.

میدوم.

اما هنوز...


 

                                          و خداحافظ همین حالا.



+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 18:46 توسط پریسا گلی نیا |