به نام عشق

و باز کمی شعر...

 

...

درست مثل کسی که چشم هایش، نگاهش

اف

تا

ده

 باشد

به تو...

زبری این خاطرات سرانگشتانم را می سوزاند

کم کم دارم عادت می کنم

به اینکه تنها یک فنجان قهوه روی میز...

بیاید... برود هرچه پرنده روی درختی

که ماهی، سالی دستان تو را توی باغچه کاشته بود

دارم عادت می کنم

به بوق ماشین ها و این ضبط صوت قدیمی

که تا بوق سگ از رو نمی رود

((وقتی میای صدای  پات...))

به دنگ دنگ یک ساعت پاره

که عقربه به عقربه نبودنت را می گذرد.

و عقربی که کجای نمی دانم کی نیشم زد

تا به دنیا بیایم

دست های تو را بگیرم ... از توی قاب عکس ها

و چشم های تو در زمینه ای سیاه

تصویر دنیای کسی باشد

که چشم هایش افتاده

ریخته

قطره

قطر

قط

.

.

.

 

 همین.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 17:55 توسط پریسا گلی نیا |

سلام

بهار شاد و سبز

مدتی است دورم از شعر،از خودم، از تو و ...

این یک شعر است ، اعترافی از چند سال پیش ،داشت خاک می خورد که...


 ...

شاید تلنگری لازم باشد

شبیه سوت یک قطار در صبحی زمستانی

تا من از خواب هایی که تو در آن پلک میزنی،فریاد شوم.

میز صبحانه ای بچینم

روزنامه های چند قرن پیش را ورق بزنم

و رد انگشت هایت را بگیرم

روی تن/هایی

که فلسفه اش را بغض های کال خوب می فهمند.

بعد مثل همیشه بروم سراغ گلدان ها

گفته بودی بعد از تو ((گلدان را آب باید داد))

این ساقه های پیر،چشمشان آب نمی خورد

از منی که مات شیشه های بعد از تو ام.

اصلا تمام این دریای روبه رو را به خانه بیاورم

درخت ها را بنشانم روی صندلی های خالی                                                    

به باران بگویم : چای میل دارید یا قهوه؟

هیچ کدام، هیچ کدام

به طبیعت وحشی نگاهت نمی رسد.

دیگر هیچ قطاری نمی رسد

ساعت چند قرن و نیم از رفتنت را نشان می دهد.

دیگر پلک نمی زنم

تا سوت آخرین قطار...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 15:49 توسط پریسا گلی نیا |

سلام. همین و شعر...

1.سفر

کاری ندارد.

از زیر این پل که بگذری

رودی می شوی که به دریایی...

رسیده ای...

به چند نقطه ی شمالی از این خاطرات؟

چند دست صخره عوض کردی؟

که سر من باید بخورد,برود...کلاه

شال و کلاه کرده بودی

بگویی خداحافظ ِ هرچه روز را با من...

سپری...کرده ام به خاطره ات.

به خاطرت نیامد؟

چتر و بارانی ات را توی کمد...

کفش هایت را بغل کردم

شاید از زمستان این جاده بترسی

یادم رفته بود

رود که به دریا فکر کند,رویاهایش هم خیس شود

خیالی نیست.

بی خیالی طی کنم؟؟؟

خودت گفتی کنار آخرین باران

یادم تو را فراموش

و من کنار ساحل

برای همیشه دریا را توی چشم هایم فرو بردم.

 

 

2.

بهار و بغض

آخرین دفتر انتشار درخت بود

که تبر را بگذاری روی گردنت

خودت به خودت فحش دهی

شعرهایت را تف کنی

روی هرچه کاغذ/ پاره پاره

از انتشار درخت گفتی

توی مغزت سنگینی ریشه های به هم گره خورده

فلسفی می شوی

عینکت را می زنی به در و دیوار

خودت را به کوچه های چپ و راست/هی بغض می شوی

شعر نمی ریزد دیگر از(( گلوی ناودان...چکه چکه))

لیوان خالی از دستت می افتد

و حنجره ات زیر تبر میوه می دهد.

 

 

                                      شاد باشید. 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 14:38 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا

 سلام

چقدر بد است شعر با تو قهر کند

تو با دنیا...

فقط می گویم..شرمنده ام ...دوستان که نبودم.


((ببار برایم.

تو که هزاران چشمه ی جوشان

پشت مردمک هایت پنهان کرده ای.

ببار برایم

تو که اشکهایت همان آب حیاتی است

که خضر نوشید و هنوز........

در به در  جاودانگی است.

ببار برایم

ساعت چشم هایم

عجیب با ساعت ابرها کوک است.

عقربه هایی خلاف مسیر زندگی

که به هم نمی رسند و فقط جفت هم می شوند.

ببار برایم

تو که اشکهایت برف آب شده ی کوهستان است

بکر و جاری...

ببار..ببار

سیلاب دردهایت را دوست دارم.))

آلبوم ساعت فراموشی رضا یزدانی.


و اما شعر...پس از مدت ها.

1.....

این همه بغض را فروخورده ای که چه؟

به همسایه هایت که اعتباری نیست.

یکی شاخ و شانه...

شعله هایش می چرخاند/سال شمسی را

که تقویم هایمان بسوزد

یکی شب ها دور از چشم های تو

چشمک می زند به نمی دانم کجا..

آن یکی هم شده

((خیال خام پلنگ)) بیچاره..

به خانه ات هم که نمی شود اعتماد کرد

از در و دیوارش می بارد

برای من....تو ...او

اسید و بازش را نمی دانم

فقط چشم های بسته ی من است

که گُر گرفته

تنها ...تنهایی را می بیند.

تو هم مثل من تنهایی

ببار

ببار

ببار ای ابر بهار...


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:45 توسط پریسا گلی نیا |

تنها افراد بی اراده و بی هویت اند

که می ترسند شناخته شوند!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:23 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ...ما دیده ایم

اگر خون دل بود..ما خورده ایم.

اگر دل دلیل است..آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان...گردنیم

اگر خنجر دوستان...گرده ایم

گواهی بخواهید...اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سربه زیر

از این دست عمری به سر برده ایم.

آه قیصر...چقدر جای تو  خالی است....


سلام.

اول عذر خواهی از دوستانم.

نبودنم را ببخشید.این روزها خیلی......

 اصلا این روزها که می گذرد شادم...

بعد:تبریک اعیاد و التماس دعا.

روزهای خوبی بود.

درس و دانشگاه...دوستان خوب وکلی خاطره.


بعد...

مراسم بزرگداشت قیصر امین پور(یگانه ی شاعرانگی) در دانشگاهمون.

حضور اساتید و شاعرای خوب کشورم:

مصطفی رحماندوست...عبدالجبار کاکائی..و آقای سعیدی راد.

و چقدر خوب بود دیدن مصطفی رحماندوست و زنده شدن خاطره ی شعرهای

کودکی.

وقتی گفته هاشون رو اینطور شروع کردند:

خدای من همیشه در دل منی

خدای خوشگل منی

به قلب من گفتی که تاپ تاپ کنه.

به لالایی گفتی من و خواب کنه.

و بعد:

دومین جشنواره ی از کلمه می آیم.

جنشواره ای که دوستان خوبی مثل آقای علی وارث و سایرین بدون هیچ گونه

چشم داشتی زحمات برگزاری اون رو  به عهده گرفتند برای شاعران گیلانی.

اعلام اسامی برندگان و نظر لطف داوران به شعرهای بنده.

http://azkalamehmiayam.blogfa.com

 و در آخر:

سه رباعی از خودم(هرچند تکراری)


در راه ِ رسیدنت.فدا شد مهتاب
انگار دوباره مبتلا شد مهتاب
آن قدر به خورشید نگاهت زل زد
تا نقره اش از جنس طلا شد مهتاب


انگار دل زمانه سنگی شده است
دنیای دورویی و زرنگی شده است
حتی قلمی که هدیه دادند به من
در جعبه ی خود مدادرنگی شده است.



بر خاک سیاه...آسمان می سازد
پیوسته و تند و بی امان می سازد
عشق آمده با تمامی ِ امکانات
در کنج دلم...آپارتمان می سازد

                                                 تا بعدها...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 21:26 توسط پریسا گلی نیا |

بنام خدا.

این روزها چقدر طولانی است.

این روزهایی که به قول قیصر می گذرد...شادم که می گذرد.

این روزها دیوار به دیوار خیلی چیزهام...

همین چهار دیوار روبه رو...همین گذشته ای که گذشت...

همین فردایی که قرار است بیاید... امروزی که هست...

کمی نزدیک تر به من...این اتاق کوچک و این دوستان بزرگ..

خیلی خیلی نزدیک تر به من...خدا...عشق ...شعر.

شعر که می گویم...گویا کمی با من قهر است.

ولی تا دوستان شاعرم را دارم...چه غم..

دوستانی که حتی با تلفن هم شده..تنهایم نمی گذارند.

اینجا چند شعر از دوستم:آیسان یوسفی

 

1.

این روزها

دیگر دلقک ها هم به فکر نان نیستند

و آرزوی فیل ها تماشای بند بازی است.

 

2.

ماهی می رقصد

در دریای چشمانم

و لگد کوب می کند

آرزوی دیدنت را.

 

3.

دست هایمان دچار همگرایی شده است.

و نزدیک می کند من و تقدیر را.

تقدیر با موهای من گره خورده

و من آویزان تو شده ام.

 

و یک شعر که شنیدم و هنوز غرق در تک تک واژه هایش هستم:

(فکر کنم از حامد عسگری)

 

ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات

خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن زیبایی ات

ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هـــم چایـــی بریز

آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر

این گـوزن پیــر را بیـــــچاره کرده خنده هات

می رود، بومی کشد، شلیک، مرغی می پرد

گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن

عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان

شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات...

 

 

                                          خداحافظ همین حالا...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:26 توسط پریسا گلی نیا |

به نام خدا.

سلام.

باز هم هستم با چند شعر.

1.

با تو بی چتر ترین لحظه ی باران خوب است.

شرجی ِ ناب غزل در شب گیلان خوب است.

با تو سرسبزترین باغ جهان خواهم شد.

تو که باران بشوی...حال درختان خوب است.

گرچه این خانه غمش حسرت فروردین بود

تو بمانی...تب و شب گریه ی آبان خوب است.

من که ازکنج قفس خواستم آزاد شوم...

میله چون پلک تو باشد...غم زندان خوب است.

در پرستیدن تو جای پشیمانی نیست.

کفر اگر این شده گم کردن ایمان خوب است.

 

.

.

وخدا خواست که تصویر قشنگی بکشد.

شکل یک پنجره...تو..من_گل  و گلدان_خوب است؟

 

2. دار

از این شال

تا روسری گل دار تو...

فقط همین چند تکه پاره پارچه که چه عرض کنم..قلب راه است.

پر بی راه نیست اگر بگویم برای رسیدن به او

هر چه شال و روسری و گیس و گیس کشی...

تقصیر آینه اگر نباشد

تو همان دختر همسایه ای

که هر روز پشت پنجره ی شعرش گیسهای بریده ات را می بافد.

و واژه ی ((تو)) را ترجیح می دهد

به ((من)).

من

دست نخورده موهایم

بلندِ بلندِ بلند.

تا شبیه قصه های قدیمی

بیاید و مرا از قصر باشکوه این اتاق چوبی..

سوار بر اسب سپید...

همین ماشینی که صندلی اش

همیشه عطر تو را می دهد.

همین دیروز هم که روسری گل دارت روی صندلی جلوی ماشین.

از صبر که رد شوم

همه چیز می افتد به گردن این سه واژه:

من.تو.او

حتی شال و روسری هایمان

دیگر نفس...نه...

 

 

                                          و خداحافظ همین حالا..

                                                           همین حالا که من...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 0:29 توسط پریسا گلی نیا |