می دانم این دنیا روزی می سوزد با کبریت کینه..
سلام..سلام و باز سلام
شاید این دفعه کمی زود به روز کرده ام ...که البته دلایل خاصی داشتم. از جمله اینکه تا چند هفته بعد امتحانات شروع می شوند و دیگر فرصت به روز کردن نخواهم داشت و چند دلیل دیگر...
حرف های زیادی برای گفتن هست ولی حیف که وقت نیست.
حرف هایی که مثل زخم روی قلبم سنگینی می کنند.قلبی که خسته شده است از نارفیقی نارفیقان..
گاهی دلم برای خودم می سوزد که در چه دنیای زندگی می کنم دنیایی که دروغ می بارد از در و دیوارش
وقتی بفهمی بیشتر کسانی که ادعای دوستی با تو دارند دشمنانی هستند که هدفشان از پشت خنجر زدن است.
وقتی بفهمی حسادت چشم خیلی ها را کور کرده است و مانند بازیگری ماهر مقابلت بازی می کنند و تو دلخوش از اینکه دوستانی داری مهربان ولی.....آن وقت چه حالی پیدا می کنی؟؟؟؟
دیگر نمی خواهم خوب باشم...(البته نمی خواهم مغرور شوم و بگویم که خیلی خوب هستم...)
ولی تا کی این بازی مسخره ی روزگار که با همه مهربان باشی.خواستار خیر و خوبی همه ی دوستانت باشی ولی آن ها...
دیگر ادامه نمی دهم تا شما دوستانم را غمگین نکنم.ولی خوب اگر من غمگینتان نکنم نگران نباشید
خوب که اطرافتان را نگاه کنید کسانی را خواهید یافت که به راحتی شما رو غمگین می کنند حتی اگر بهترین چیزهای دنیایتان را به پایشان بریزید.
این معلم عزیز یعنی روزگار درس خوبی به من داد که در این زمانه مهربانی یعنی هیچ.
حالا مشق شب ما:نفرت به توان 1000.کینه به توان 2000و دشمنی به توان بی نهایت...
خواستم شعری که دراین پست تقدیم می کنم با موضوع بالا هماهنگ باشد که نشد..مگر با این نارفیقان حس شعر سرودن باقی می ماند.
یک غزل تقدیم می کنم و بعد می روم شاید راهی برای حل مشکلم بیایم اگر نیافتم من هم مثل آن ها خواهم شد.
گاهی برای خواندن من یک صدا کم است
گاهی برای این دل من یک خدا کم است
من کفر می کنم و تو را دوست دارم و
شاید برای عشق تو این ادعا کم است
در پشت شیشه ها دل باران گرفته است
این جا که شب برای غم و درد ما کم است
من پنجره غزل و تمام ستاره ها
اما برای بودنت این حرف ها کم است
کوچه تمام شب دلش از درد می گرفت
حتی برای گریه ی من هم که جا کم است!
من طرد می شوم و فقط یاد تو فقط...
اما چه حیف یاد تو ای آشنا کم است
این جا غزل و من و تمام ترانه ها
((چیزی شبیه عطر حضور شما کم است))
تا بعد...
شاید...![]()
![]()
![]()
![]()


