به نام پروردگار سپیدی
سلام.یک سلام سپید به رنگ برف این روزهای قشنگ تقدیم به شما دوستان.
تصمیم داشتم بعد از پایان امتحانات وبلاگ رو به روز کنم ولی این چند روز امتحانات لغو شدند و من تصمیم گرفتم با غزلی در خدمت شما باشم.
با عرض تسلیت این روزها غزلی حاصل روزهای دلتنگی رو تقدیم می کنم.
((بی شما))
چند روزی است یک غزل مانده در گلوی ضعیف و بیمارم
مثل اینکه پزشک فرموده بی شما لحظه لحظه تب دارم
بی شما در میان چشمانم نقش حسرت… و رنگ دلتنگی
زندگی سخت سخت می ریزد در رگ این دقایق تارم
تکه ای خاطره به دیوار است عکس ان روزهای رویایی
من پر از دردهای بی پایان زل زده روبه سوی دیوارم
قرص ها نه به درد من خورده .نه به درد دل پر از دردم
مرهم دردهای من چشمی است- پشت کرده به من و افکارم-
پشت این پنجره هوا سرد است برف هم لحظه لحظه می بارد
مرگ حتمی میان این غربت قرعه ی شوم و نحس این بارم
سوز تب سوز بی تو بودن ها لحظه ی تلخ و سخت بیماری
و هجوم عجیب دلتنگی . من… و این دردهای بسیارم
این غزل رو بسوی پایان و عمر من با غزل…؟نمی دانم
من در اوج غریب بیماری با زهم حسرت شما دارم.
تا روزها و شب های برفی دیگر....

