بهار آمد...خوش آمد
به نام خالق بهار...
سلام...
چند روز پیش سری به حیاط خانه زدم.انگار یک بوهایی می آمد.کنار درخت که ایستادم صدایی به گوشم
رسید.جیک..جیک..جیک.انگار گنجشک ها در گروه های کر آواز می خواندند.چه خبر شده بود...؟نمی دانستم.تا اینکه...صدای
در زدن آمد...در را که باز کردم یک نفر خندید و گفت:بهار آمد..بهار آمد
خوش آمد...بهار آمد... بهار آمد ..خوش آمد.
تازه متوجه شدم چه خبر شده...که چرا گنجشک ها داد و فریاد راه انداخته اند...که چرا گل ها عطرشان را برایم ارسال می
کنند...که چرا درختان با غرور تماشایم می کنند.
بهار داشت می آمد.
و امروز سه شنبه است و فردا چهارشنبه. امشب یک خبرهایی هست.سفره های گرم چهارشنبه سوری...
خانه ی مادربزرگ و جمع شدن دوستان و پریدن از روی آتش...که:
آتیش...آتیش ..زردی من از تو.سرخی تو از من.
ضمنن تقویم ها می گویند:پنج شنبه صبح..حدود ساعت 9 باز هم خبر هایی هست...
(( ِِِِیا مقلب القلوب و الابصار))
((یا مدبر لیل و النهار ))
((یا محول الحول و الاحوال ))
((حول حالنا الی احسن الحال))
چه زود گذشت.یک سال.با تمام خوبی ها و بدی ها .با تمام خاطرات.خاطراتی از من برای تو.از تو برای من.از او برای تو و از
تو برای او.از غروب های غمگین پاییزی.از غزل های گفته و نگفته و مثنوی های ناتمام.
خاطراتی از کتاب.جزوه .تست های ناتمام.ساعت های پر تنش بی تو بودن و بی تو نفس کشیدن.
حالا تمام آن خاطرات گذشته اند.سال جدید دارد یواش یواش می آید.سال 1387.کاش در این سال جدید حتی قطره ی اشکی هم
جاری نشود .نه بر گونه های تو نه بر گونه های من و نه بر گونه های مردم دنیا.
بیا کینه ها را کنار بگذاریم و بخندیم به روی غصه هایی که به سراغمان می آید ودعا کنیم برای همه ی مردم دنیا:
که :خدایا.به تو محتاجیم.در این سال نو در این بهار دل های مارا هم با مهر خودت بهاری کن.
خدایا به ما بیاموز که چگونه مهربان باشیم..چگونه کینه ها را دور بریزیم و لبخند بزنیم...
و شما دوستان عزیز من...
خوشحالم که هنوز هم همراه من هستید.برایتان آرزوی زیباترین لحظات را دارم. امیدوارم سال جدید سال خوب و پر برکتی برای
شما باشد.
سال نو بر شما مبارک ...
و در آخر یک مثنوی بهاری را تقدیم می کنم:
((با تو بهار))
نمی شود که من از تو دست بردارم
هر آنچه سهم من ازعشق هست بردارم
که روزگار مرا شاعری غریب نوشت
و قلب ساده ی من را که بی نصیب نوشت
شب و ترانه ی غمگین و شعر سهراب است
و قلب پنجره های اتاق بی تاب است
هنوز عطر تو مانده...هنوز در یادم
چرا نمی رسد آخر دلت به فریادم...؟
میان دفتر شعرم غزل چه غمگین است..
ببین عزیز ...که بی تو روزگار این است
میان پنجره ها عکس ماه افتاده است
میان دفتر شعرم نگاه افتاده است
نگاه های تو خوبم شبیه رویاهاست
امید و روشنی کوره راه فرداهاست
ببین عزیز.که این زندگی پر از درد است
و برگ های خیالم که تا ابد زرد است
تویی که مثل بهاری.بیا و باور کن
و شعرهای مرا بار دیگر از بر کن
تویی که سبزترین خواهش و تمنایی
چه می شود که به عشقت مرا بیارایی؟
همین بهار که در روبروی ما با ماست
شبیه غربت من لحظه لحظه او تنهاست
بیا ..بیا و مرا شاد کن تو دراین سال
و حولَِ حالی ...رو به بهترین احوال...
سال خوبی داشته باشید...
